پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:جهاد,مقاومت,قاسم,روضه,كريمن,
در يکي از روزهاي سال 1362، زماني که حضرت آيت ا... خامنهاي، رئيس جمهور وقت، براي شرکت در مراسمي از ساختمان رياست جمهوري، واقع در خيابان پاستور خارج ميشد، در مسير حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدايي شد که از همان نزديکي شنيده ميشد.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، صدا از طرف محافظها بود که چند تاي شان دور کسي حلقه زده بودند و چيزهايي ميگفتند. صداي جيغ مانندي هم دائم فرياد ميزد: «آقاي رئيس جمهور! آقاي خامنهاي! من بايد شما را ببينم». رئيس جمهور از پاسداري که نزديکش بود پرسيد: «چي شده؟ کيه اين بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نميدانم حاج آقا! موندم چطور تا اين جا تونسته بياد جلو.» پاسدار که ظاهرا مسؤول تيم محافظان بود، وقتي ديد رئيس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سريع جلوي ايشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وايسيد، من ميرم ببينم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آنها را نزديک رئيس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغي. کمتر از يک دقيقه طول کشيد تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! يه بچه اس. ميگه از اردبيل کوبيده اومده اين جا و با شما کار واجب داره. بچهها ميگن با التماس خودشو رسونده تا اين جا. گفته فقط ميخوام قيافه آقاي خامنهاي رو ببينم، حالا ميگه ميخوام باهاش حرف هم بزنم.»
رئيس جمهور گفت: «بذار بياد حرفش رو بزنه. وقت هست.»
لحظاتي پسرکي 12-13 ساله از ميان حلقه محافظان بيرون آمد و همراه با سرتيم محافظان، خودش را به رئيس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زدهاش، خيس اشک بود. هنوز در ميانه راه بود که رئيس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صداي بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدي» پسر با صدايي که از بغض و هيجان ميلرزيد، به لهجه غليظ آذري گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رئيس جمهور دست سرد و خشکه زده پسرک را در دست گرفت و گفت: « سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جاي جواب تنها سر تکان داد. رئيس جمهور از مکث طولاني پسرک فهميد زبانش قفل شده. سرتيم محافظان گفت: «اينم آقاي خامنهاي! بگو ديگر حرفت را» ناگهان رئيس جمهور با زبان آذري سليسي گفت: «شما اسمت چيه پسرم؟» پسر که با شنيدن گويش مادرياش انگار جان گرفته بود، با هيجان و به ترکي گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبيل تنها اومدم تهران که شما را ببينم.»
آقاي خامنهاي دست مرحمت را رها کرد و دست روي شانه او گذاشت و گفت: « افتخار دادي پسرم. صفا آوردي. چرا اين قدر زحمت کشيدي؟ بچه کجاي اردبيل هستي؟» مرحمت که حالا کمي لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندي آقا جان!» رئيس جمهور پرسيد: «از چاي گرمي؟» مرحمت انگار هم ولايتي پيدا کرده باشد تندي گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلي هستم».آقاي خامنهاي گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربيل آمدم تا اين جا که يک خواهشي از شما بکنم.» رئيس جمهور عبايش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشي؟»
-آقا! خواهش ميکنم به آقايان روحاني و مداحان دستور بدهيد که ديگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟
مرحمت به يک باره بغضش ترکيد و سرش را پايين انداخت و با کلماتي بريده بريده گفت: « آقا جان! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسين(ع) به او اجازه داد برود در ميدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولي فرمانده سپاه اردبيل اجازه نميدهد به جبهه بروم. هر چه التماسش ميکنم، ميگويد 13 سالهها را نميفرستيم. اگر رفتن 13 سالهها به جنگ بد است، پس اين همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا ميخوانند؟» حالا ديگر شانههاي مرحمت آشکارا ميلرزيد. رئيس جمهور دلش لرزيد. دستش را دوباره روي شانه مرحمت گذاشت و گفت:«پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداري؟ درس خواندن هم خودش يک جور جهاد است» مرحمت هيچي نگفت. فقط گريه کرد و حالا هق هق ضعيفي هم از گلويش به گوش ميرسيد.
رئيس جمهور مرحمت را جلو کشيد و در آغوش گرفت و رو به سرتيم محافظانش کرد و گفت: «آقاي...! يک زحمتي بکش با آقاي... تماس بگير بگو فلاني گفت اين آقا مرحمت رفيق ما است. هر کاري دارد راه بيندازيد. هر کجا هم خودش خواست ببريدش.بعد هم يک ترتيبي هم بدهيد برايش ماشين بگيرند تا برگردد اردبيل. نتيجه را هم به من بگوييد»
آقاي خامنهاي خم شد، صورت خيس از اشک مرحمت را بوسيد و گفت: « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبيل، مرحمت را خوشحال و خندان ديد که با حکمي پيشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. ميتوانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولي مطمئن بود که ميرود و اين بار از خود امام خميني حکم ميآورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در ليست بسيجيان لشکر 31 عاشورا.
مرحمت به تاريخ هفدهم خرداد 1349 در يک کيلومتري تازه کند «انگوت» در روستاي «چاي گرمي»، متولد شد. امام که به ايران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد، ديگر طاقت نياورد و رفت ثبت نام کرد براي اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمياني کردن اين آشنا و آن هم ولايتي، توانست تا خود اردبيل برود، اما آن جا فرمانده سپاه جلوي اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گريه و زاري کرد فايدهاي نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهاي مرحمت هم سفارش شده بود که يک جوري برش گردانيد سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببين بچه جان! براي من مسؤوليت دارد. من اجازه ندارم 13 سالهها را بفرستم جبهه. دست من نيست.» مرحمت گفت: «پس دست کي است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفي ندارم» همه اينها ترفندي بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگيرد. يک بچه 13 ساله روستايي که فارسي هم درست نميتوانست صحبت کند، دستش به کجا ميرسيد؟ مجبور بود بي خيال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوري از بالا برگشت.
مرحمت بالازاده تنها يک سال بعد، در عمليات بدر، به تاريخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسيار کمي از شهادت مرادش، مهدي باکري، بال در بال ملائک گشود و ميهمان سفره حضرت قاسم (عليه السلام) گرديد.
از مرحمت بالازاده، وصيت نامهاي بر جاي مانده است که متن کامل آن را در زير ميخوانيد. وصيت نامهاي که نشان ميدهد روحش نميتوانست در کالبد 13 سالهاش آرام بگيرد:
وصيت نامه مرحمت بالازاده جمعي لشکر عاشورا، گردان علي اکبر
به نام خداوند بخشنده مهربان
از اينجا وصيت نامهام را شروع ميکنم. با سلام بيکران به پيشگاه منجي عالم بشريت حضرت مهدي(عج) و با سلام بيکران به رهبر مستضعفان، ابراهيم زمان، خميني بت شکن و با سلام بي کران به مردم ايثارگر و شهيد پرور ايران، که همچون امام حسين(ع) و ليلا، پسرشان را به دين اسلام قرباني ميدهند.
آرياي ملت غيور شهيد پرور ايران! درود بر شما! درود برشما که هميشه در مقابل کفر ايستاده ايد و ميايستيد تا آخرين قطره خونتان.
درود برشمااي ملت ايران!اي مشعل داران امام حسين! تا آخرين قطره خونتان از اين انقلاب و از رهبر اين انقلاب خوب محافظت کنيد تا که اين انقلاب اسلامي را به نحو احسن به منجي عالم بشريت تحويل بدهيد.
واي پدر و مادر عزيزم ! اگر اين پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنيد که شما هم از خانواده شهدا برشمرده ميشويد.
اي پدر و مادر عزيزم! از شما تقاضايي دارم. اگر من شهيد بشوم گريه نکنيد. اگر گريه بکنيد به شهداي کربلا و شهداي کربلاي ايران گريه بکنيد تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما براي چه ميجنگيم. حالا معلوم است که راه تنها يک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصيت ميکنم راه شهيدان را ادامه بدهيد و اسلحه شان را نگذاريد در زمين بماند.
و مادرم و پدرم چنانچه من ميدانم لياقت شهادت را ندارم ولي اگر خداوند بخواهد که شهيد بشوم مرا حلال کنيد و من هم شهادت را جز سعادت نميدانم. يعني هر کس که شهيد ميشود خوش به حالش که با شهدا همنشين ميشود. و از تمام همسايهها و از هم روستاييهايمان ميخواهم که اگر از من سخن بدي شنيده ايد و کارهاي بدي ديده ايد حلال بکنيد. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدايا تو را قسم ميدهم که اگر گناهانم را نبخشي از اين دنيا به آن دنيا نبر.
خدايا! خدايا! تو را قسم ميدهم به من توفيق سربازي امام زمان(عج) و نائب برحق او خميني بت شکن را قرار دهي. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قرباني بدهم.
کربلا کربلا يا فتح يا شهادت
جنگ جنگ تا پيروزي
![]()
2لعنت برعمرحرومزاده
نظرات شما عزیزان:
|